X
تبلیغات
رایتل

اخلاق

بگذار این ابرها تا می توانند ببارند ما چترمان خداست
پنج‌شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1391

حکایت

روزهاگذشت وگنجشک باخداهیچ نگفت.فرشتگان سراغش راازخداگرفتندوخداهرباربه فرشتگان این گونه می گفت:می آید!تنهاگوشی هستم که غصه هایش رامی شنود ویگانه قلبی ام که دردهایش رادرخودنگه می دارد وسرانجام گنجشک روی شاخه ای ازدرخت دنیانشست.فرشتگان چشم به لبهایش دوختند.گنجشک هیچ نگفت وخدالب به سخن گشود:بامن بگوازآنچه سنگینی سینه توست.گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم٬آرامگاه خستگی هایم بودوسرپناه بی کسی ام .توهمان راهم ازمن گرفتی .این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی ازلانه محقرم؟کجای دنیاراگرفته بود؟وسنگینی بغضی راه برکلامش بست.سکوتی درعرش طنین اندازشد.فرشتگان سربه زیرانداختند.خداگفت:ماری درراه لانه ات بود...خواب بودی.بادراگفتم تالانه ات راواژگون کند. 

آنگاه توازکمین مارپرگشودی.گنجشک خیره درخدایی خدامانده بود. 

خداگفت:وچه بسیاربلاهاکه به واسطه محبتم ازتو دورکردم وتوبه دشمنی ام برخواستی .اشک دردیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی دردرونش فروریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا 

راپرکرد...